قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3768

تاريخ الفي ( فارسى )

ايشان بنا به فرمودهء سلطان دست از قتل و غارت بازداشتند ، عوام شهر اخلاط اتّفاق نموده شروع در جنگ كردند و جمعى كثير از سپاهيان سلطان را به قتل رسانيدند و جمعى را از شهر بيرون كرده دروازه‌هاى شهر اخلاط را بسته در صدد ممانعت و مدافعت درآمدند و كار به جايى رسيد كه هرچند سپاه سلطان سعى مىكردند ، دفع عوام اخلاط نتوانستند نمود . در اين اثنا از جانب عراق خبر رسيد كه اينك لشكر تاتار متوجّه جنگ سلطان است . چون اين خبر مشخص شد ، سلطان را جاى توقّف در آذربايجان نماند و بالضّروره عنان عزيمت به صوب عراق منعطف داشت و در اندك روز باز خود را به اصفهان رسانيد . و از اطراف و جوانب سپاه عراق روى به ملازمت سلطان نهادند ، و سلطان جميع اعيان عراق را با امرا و وزرا طلب داشته فرمود كه « كارى بزرگ و بلايى عظيم پيش آمد . اگر تن به عجز خواهيم داد ، هيچ‌كس از اهالى اين ديار از دست اين كفّار خلاصى نخواهد يافت . پس غير از مدافعت و مقاومت و صبر بر مشقّت چاره نيست . اگر با وجود سعى و اهتمام ما فضل حضرت بارى نصرت و يارى ناكرده تمام عالم گلستان از خون جوانان خواهد شد ، و اگر كار به نوعى ديگر شود ، بارى از فضيلت درجهء شهادت محروم نمانيم . » القصّه همگنان اهالى عراق در اين باب با سلطان جلال الدّين يك‌دل و يك‌زبان گشته قرار به جنگ دادند . و در اين وقت خبر رسيد كه لشكر مغول به رى رسيد . سلطان از اصفهان با لشكرى آراسته برآمد . چون در ما بين اصفهان و رى تلاقى صفين روى نمود « 1 » سلطان جلال الدّين صفوف لشكر خود را آراسته ميمنه را به برادر بىوقار خود و همتاى پرجفا غياث الدّين سپرد و ميسره را به يكى از امراى معتبر خود ، و خود در قلب سپاه قرار گرفت و خواست كه ميمنه و ميسره به اتفاق او يك بار حمله آورد كه سپاه مغول را كه سردار ايشان تاينال و تايماس بودند از پيش بردارد ، كه يك بار غياث الدّين ، برادرش ، از ميمنه با سپاه عنان برتافته از معركه بيرون رفت « 2 » . و چون سلطان جلال الدّين اين حالت را مشاهده نمود از لشكر خود بسيار متوحش گشت و با وجود اين حال از معركه روى نتافت و با سپاه قلب بر دست راست سپاه مغول روى نهاد و ايشان را از پيش برداشت « 3 » ، و دست چپ سلطان را سپاه مغول از جاى برداشته متفرّق و پراكنده ساختند . و مهمّ به آنجا كشيد كه هر دو لشكر به هم درآميختند و سپاه مغول از عقب قول سلطان درآمده علم سلطان را از جايگاه برفت و دست چپ سپاه را پيش انداخته مىدوانيد ، و سلطان تنها در قلب سپاه مغول درآمده داد مردى و مردانگى داد ، و غير از يك جنيبت‌كش كسى ديگر با او نماند .

--> ( 1 ) . بيست و دويم رمضان 625 هجرى . - نسوى ، سيرهء جلال الدّين منكبرنى ، ص 172 . ( 2 ) . همراه وى يكى از امراى سلطانى ، جهان‌پهلوان ايلچى ، نيز مقدارى از قشون را برداشته و ميدان كارزار را ترك كرد . ( 3 ) . بنگريد : تاريخ ايران كيمبريج ، ترجمهء فارسى ، ج 5 ، ص 313 .